داشتم دنبال سايت مناسب براي دانلود برنامه مي گشتم كه بامطلب جالب و متاسف كننده اي
در وبلاگ amirabar رو بروشدم:
فکر ميکنيد تصوير زير مربوط به چه چيزي است ...... درست حدس زديد آرم شرکت نوشابه سازي کوکاکولا ، آرم به ثبت رسيده و رسمي اين شرکت آمريکائي ، اما .....

شايد
صدها بار اين آرم را در فروشگاهها ديده باشيد و صدها بار از اين نوشابه
خورده باشيد اما چيزي که به فکر هيچ کس نميرسد اين است که اين آرم يک
اهانت به پيامبر اسلام و شهر مکه که قبله همه مسلمانان است را به دنبال
خود دارد بدون اينکه افراد معمولي به آن دقت کنند ، درست شنيديد يک اشتباه
کاملا عمدي در طراحي اين آرم
شما کافيست يک برچسب نوشابه کوکاکولا
را از روي بدنه بطري جدا کرده و به پشت آن با دقت نگاه کنيد ، فکر ميکنيد
چه چيزي را خواهيد ديد ، من که از تعجب چشمانم گرد شد ....... بله درست
است آرم کوکاکولا از پشت به اينصورت خوانده ميشود ( لا محمد - لا مکه )
يعني نه محمد و نه مکه
با يک خط بسيار زيبا و در عين حال حرفه اي
از يک طرف ( لامحمد - لامکه ) به زبان عربي ديده ميشود و از طرف روي آن
کلمه کوکاکولا به زبان انگليسي و به همان شکل و شمايل صحيح آن را خواهيد
ديد ، که نشان از حرفه اي بودن طراح اين آرم و يک قصد عمدي که در آن پنهان
است را دارد

هيچ چيز نمي تونم بگن جز اينكه متاسفم.

حيف از چشماني كه نه مي
بينند و نه ديده مي شوند.
حيف از اشكي كه همچنان
پرتلاطم به اميدشكست سد چشم ها، به بيرون خيره مانده است.
حيف از دلهايي كه عايق بندي
شدند و با وجود اين همه نورالهي، تاريك و سرد اند.
حيف از
غنچه اي كه با ديدن گل هاي سر به آسمان كشيدهحسرت مي خورد.
حيف از
كفش هاي خاك گرفته و بي استفاده ي گوشه ي اتاق كه با حسرت به كفش هاي جديد پاهاي
تو مي نگرند.
حيف از
دستاني كه از سختي روزگار همچون كويري تشنه، خشك و خشن شده اند.
حيف از
گوش هايي كه صداي التماس هاي كودك گل فروش براي خريد يك شاخه گل را نمي شنوند.
حيف از
نگاهي كه به سمت تو سُر خورد و در آخر به زمين افتاد و شكست.
حيف از
زباني كه به سمت عشق ورزيدن باز شد.
حيف از پرنده اي كه با بال شكسته به آسمان آبي خيره
مانده است.
حيف كه
نمي شه همچون قاصدكي دل خسته به اين طرف و آن طرف سركشيد.
حيف كه
فراموش مي شويم و فراموش مي كنيم.
حيف از
كودك درونم كه همچنان در حسرت پروانه شدن به آسمان وجودم مي نگرد.
و حيف از
خودم كه . . .
پ.ن: اين
متن سكوت پر صداي دلم بود كه خود را در ميان واژه ها به در و ديوار مي كوبيد.چرا
كه سکوت نشانه بي حرفي
نيست.
پ.ن2:
هر كدام از ما حيف هاي زيادي در زندگيمون داريم كه يادآوري آنهاقلبمون رو به درد
مياره ولي مي تونه راه جديدي به سمت روشنايي در مقابلمون باز كنه.
وقتي گلدون رنگ و وارنگ از روي طاقچه به زمين افتاد
و شكست،
پدرم گفت:حيف شد ،
مادرم گفت: قسمت بود ،
خواهرم گفت: قشنگ بود
و برادرم گفت: كاش دو تا
بود.
ولي وقتي دل يكر نگ من
شكست هيچ كس متوجه نبود . . .

چرا ؟
چرا هر روز بيشتر و بيشتر
از هم فاصله مي گيريم؟
تو اين هفته كه گذشت،
چند بار به چهرهي خستهي
پدرت توجه كردي؟
چند بار دستان مادرت رو
گرفتي و بوسيدي؟
چند بار به چشمان خواهرت يا برادرت خيره شدي و گفتي دوستت دارم؟
چند بار به دوستت از صميم قلب لبخند زدي؟
.
.
.
و چند بار با ديدن خودت
در آينه به خالق مهربونت گفتي " خدايا شُكرت " ؟
پ.ن: به خود مي افتخاريم
كه در سال جديد سرعت آپ كردنمان بالا رفته!!
دوماه كركره هاي اين صفحه
پايين بود و هرچي مي گشتم كليد
باز شدنش رو پيدا نمي
كردم، نگو كليدش همينجا تو ي انگشتام بود و خبر نداشتم!
پ.ن2: چندين روز پيش(
شايد يك ماه پيش ) بود كه دوست خوبم خانم گل عزيز
من رو به بازي اي دعوت
كرده بود كه من هم فوق العاده on time دارم جوابشون رو مي دم!!
با اينكه وبلاگ من هنوز
نوپاست و مطالب آنچناني نداره اما از بين مطالب ثبت شده
داستانك توهم رو بيشتر
دوست دارم.
به رسم بازي من هم چند
نفر رو دعوت مي كنم:
زيباترين شكيب،بچه هاي سه شنبه، واله و صداي واقعيت چكه چكه مي كند .
فكر نمي كنم تا حالا از شما دوستان خواهشي كرده باشم
اماحالا يك خواهش دارم. خواهشي كه شايداز نظر شما
بي مفهوم باشه ولي براي من مثل يك طناب نجات مي مونه.
دوست دارم خيلي صميمي به من بگيد،
اصلا چرا ما به وجود آمديم؟چرا پا به اين دنيا گذاشتيم؟
چرا بايد با خوشي بيايم و با سختي بريم؟
مدتي ه زدم به سيم آخر. . . ديگه خودم رو هم فراموش كردم.
اصلا نمي تونم الان جواب اين سوال رو درك كنم! هرچي بيشتر
فكرمي كنم بيشتر در مرداب پوچي فرو مي رم!. . .
مي گيم خداوند مهربان ه ، ارحم الراحمين ه، اون وقت
نمي فهمم چطور راضي مي شه بعد از گذشت عمر ما، ما رو
با سختي و بيماري از اين دنيا ببره. دلش مياد ناراحتي و
سختي ما رو ببينه؟ ...
حتماً مي گين اينها همه بازتاب گناهان ما در اين دنياست و
خداوند مي خواد از گناهان ما دراين دنيا كم كنه تا در اون
دنيا
راحت باشيم ولي اين سختي ها تاكي؟. . . تا جايي كه ديگران
با ديدن اين صحنه ها از زندگي، از هدفشون، از خودشون
نا اميد بشن!!
من الان همچين حسي پيدا كردم...از دنبال كردن اهدافم نااميد
شدم...پس كمكم كنيد.
درون سينه ام دردي است خونبار
كه همچون گريه مي گيرد گلويم
غمي آشفته، دردي گريه
آلود
نمي دانم چه مي خواهم
بگويم،
نمي دانم چه مي خواهم
بگويم
پ.ن: شايد بگين من كافر شدم، اعتقادم رو نسبت به خدا از
دست دادم، ولي باور كنيد مدتي ه ذهنم رو به هم ريخته.
هر چي بيشتر فكر مي كنم بيشتر به هيچ مي رسم.
پ.ن2: اگر شما هم جاي من بوديد و مي ديدين
فردي كه يك عمر سرحال و با اعتقاد به خدازندگي كرده
الان يك گوشه افتاده و نمي تونه حتي چشمانش رو كامل
باز نگه داره، حتما از زندگي كردن در اين دنيا و ادامهي
فعاليت
نا اميدِ نا اميد ميشدين.
پ.ن4: فكر مي كنم به اندازهي خود متن پ.ن نوشتم!!
جاي پ.ن نويس ماهر عصر "خانم گل پ.ن نويس" خالي.
. .!!
را به يادمان مي آورد. پس سال جديد مبارک اميدوارم سالي سرشار از عشق داشته باشيد ...


