نظریه الاکلنگی

نمی دونم باید پشیمان باشم ازمسیر به ظاهر اشتباهی که تا الان طی کردم یا باید به راهی که اومدم ادامه بدم.
منظورم همین مسیر الاکلنگی زندگی ه. الاکلنگی که نا خواسته من رو سوار خودش کرده و نظاره گر خنده و
گریه ی مسافرانش ه.
تاالان تصور می کردم شیرینی زندگی به این ه که شادی ها و موفقیت هات رو با کسانی تقسیم کنی و باهم
بخندیم اما از وقتی که سوار این الاکلنگ زندگی شدم تازه فهمیدم این نظریه خیلی وقت ه که رد شده و من
بیهوده دارم دور اون حرکت می کنم.
تو زندگی الاکلنگی، یکی منتظر نشسته تا کفه تو سنگینی کنه و به پایین کشیده بشی تا خودش هورا کشان
بتونه بالا بیاد. اون وقت ه که تازه می فهمی باید همیشه برخلاف دیگران حرکت کنی تا بتونی جلوتر از بقیه
حرکت کنی! اون وقت شیرینی هرچی شادی دسته جمعی ه به تلخی می کشه.
اما من یک نانوذره از شیرینی شادی های دسته جمعی رو به تلخی پیشرفت فردی نمی دم.اون قدر اون پایین
می شینم تا الاکلنگ زندگی تبدیل به سرسره های کودکی بشه. سرسره هایی که سه چهار تایی می پریدیم روی
اون و همه باهم سر می خوردیم. در آخر هم کلی می خندیدیم و شاد بودیم.
البته من تازه فهمیدم نظریه الاکلنگی چیه؟
یک ذره دقت کن شاید تو هم الان سوارشی و خودت خبر نداری!؟
هر فردی در قبال عقاید خودش