کاف مثل همنوع!

«یه روزی، یه جایی، یه زمانی بالاخره به خودت برمیگرده،
بزرگتر که شدی خودت متوجه میشی...»
این جمله رو بارها و بارها تو دوران کودکی و نوجوانی
مِن باب کمک به دیگران شنیدم و شنیدی.
اگرم یادت نمیآد حتما خاطرت هست که وقتی پیرزن/پیرمردی
بار سنگینی دستشون بوده، پدر مادر تو رو به کمک کردن
تشویق کردن.
یا حتی اگر اینم یادت نیست حتما یادت هست که،
وقتی تو اتوبوس خیلی قشنگ و راحت برای خودت روی یک صندلی
کنار پنجره جا خوش کردهبودی با اومدن ی فرد مسن یا بدحال
مادر/پدر ازت اجازه گرفتن تا جای خودت رو با اون فرد تقسیم کنی...
اگرم هیچ کدوم از اینا رو یادت نیست؛ خب خدایی مشکلت حاده!
باید خودت رو به ی دکتر نشون بدی! :دی
همه اینها رو گفتم که یادآور شم، از کودکی این آمپول تقویتی
رو به روحمون زدن که کمک و شاد کردن دیگران هرچند اندک
هم شادی خون خودمون رو بالا میبره و هم دیگران...
اما؛
حس میکنم... یا شایدم دارم باور میکنم که
فرمون زندگی داره ماشین عمر همه ما رو
به سمت بیتفاوتی هُل میده!
بیتفاوتیای که داره خودمون رو نسبت به خودمون هم
بیتفاوت بیتفاهم میکنه!
(شاید یه جورایی تعریف خوددرگیری باشه!)
حالا الان وقتی یک جای خالی تو مترو یا اتوبوس گیر میاریم
زودی میپریم میشینیم و برای اینکه چشمتوچشم
اون فرد مسن یا بدحال نشیم، که شاید
باعث بشه ی مقدار خیلی اندک شرمنده کارمون بشیم،
به سمت مخالف اونها نگاه میکنیم و ی قیافه
حق به جانب هم میگیریم که اگه کسی ندونه
فکر میکنه مادر/پدر شش فرزندیم و کمرمون زیر
خرج و مخارج زندگی شکسته و
محتاجتر از همه اونایی که اونجا هستند
برای اون جای خالی هستیم!
یا حتی وقتی فرد مسنی با ی کوله بار به سمت صف اتوبوس
سلانه سلانه حرکت میکنه، از کنارش با سرعت رد میشیم که
زودتر از اون در صف بایستیم بیتفاوت از اینکه
یه بار از شونه اون فرد کمکنیم...
بگذریم؛
این حرفا اونقدر تکراری شده که سرتون رو هم در آوردم
خودم الان حسابی حس تحول دارم اما فردا رو نمیدونم
واقعا یادم میمونه؟
واقعا یادمون میمونه که هیچی نباشه همه همنوعیم
و کمک به یک همنوع یعنی
کمک به خودمون.
شاید در آیندهای نزدیک یکی هم دست فرزندمون رو بگیره...
هر فردی در قبال عقاید خودش