واقعا میدونی

 الان تو این فصل از سال و تو این آب و هوا

چی می چسبه؟


بعد از ی غروب پاییزی، راه بیافتی به سمت بلندترین جای شهر؛

روی یک سکو؛

کنار یک آتیش؛

چندتا سیب زمینی تنوری رو با شور و هیجان گاز بزنی و 

بعد از اون...

در حالیکه یه شال گرم دور خودت پیچوندی و

یک لیوان چای داغ داغ داغ دستت گرفتی

رو به شهری که داره مثل جواهر می درخشه بشنیی و 

فقط نگاه کنی و نگاه کنی و نگاه...

شاید حسرت بخوری...

شاید بخندی....

شاید...


هرچی که هست باشه فقط این رو میدونم که

وقتی از اونجا بر می گردی؛

حس دوباره زندگی کردن در تو موج می زنه

انگاری تازه متولد شدی


اما؛ اما حیف که نمیشه...